"> عکس نوشته زیبا و مفهومی | عکس نوشته عاشقانه| عکس نوشته |عکس نوشته غمگین | عکس نوشته زیبا | عکس نوشته تیکه دار | مجله اینترنتی ربسونا

عکس نوشته زیبا و مفهومی

عکس نوشته زیبا به تو مدیونم همیشه

عکس نوشته زیبا به تو مدیونم همیشه

عکس نوشته

عاشقی عجب تصادفی با ما کرد
عقل از سرمان پراند و در اغما کرد
این قلب شکسته را پس از مردن من
هرگز به کسی نمی شود اهدا کرد…


 

عکس نوشته زیبا دست در دست

عکس نوشته زیبا دست در دست

عکس نوشته زیبا دست در دست

همین‌طور پررنگ درزندگی
من بمان
برای آن‌روزها که دستانم از
شدت‌ پیری به لرزه خواهند افتاد،
دستان تورا برای لمس می‌خواهم،
برای آن‌روزها که سوی چشمانم‌رو
به اتمام باشد،
تو تنها تصویرِ مقابلِ دیدگانم باش،
برای ابدیت برای تمامِ خنده‌های
از ته دلم…
تا همیشه کنارم بمان…


عکس نوشته مفهومی هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

عکس نوشته مفهومی هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

عکس نوشته زیبا هر جا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه

بعد از تو
تا همیشه
شب ها و روزها
بی ماه و مهر می گذرند از کنار ما
اما …
پشت دریچه ها
در عمق سینه ها
خورشید ِ قصه های تو
همواره روشن است …


عکس نوشته زیبا ترکم کردی برو

عکس نوشته زیبا ترکم کردی برو

عکس نوشته زیبا

نه از خندیدنم خندان نه از رنجیدنم غمگین
مرا نادیده می‌گیرد چه دردی بیشتر از این؟
خدا عمرت دهد، آهسته این را گفت و ترکم کرد
نفهمیدم که با حرفش دعایم کرد یا نفرین
گمان کن روی آتش چند خرمن پنبه بگذارند
نشد بر داغ عشقش حرف‌های دیگران تسکین
تو ای دنیا چه مکر تازه‌ای در چنته‌ات داری؟
فریبت را نخواهم خورد بدسیمای خوش تزئین !
نفهمیدم چه‌ها دیدم، نمی‌دانم چه خواهم دید
تمام زندگی خواب است! خوابی مبهم و سنگین


عکس نوشته زیبا و خاص قلب شکسته

عکس نوشته زیبا و خاص قلب شکسته

عکس نوشته زیبا و خاص قلب شکسته

صبر کن، چشم ز تو سیر شود، بعد برو
قلب من، زخمی تقدیر شود، بعد برو
اندکی پای تمنای نگاهم بنشین
شاید این، باعث تاخیر شود، بعد برو
از نمکدانِ لبم گر بچَشی هم، بَد نیست
لب تو بلکه نمک گیر شود، بعد برو
من که در بند تو هستم، بگذار احساسم
با دو دستان تو زنجیر شود، بعد برو
مثل باران تو ببار عاطفه را بر من، تا
جانم از عشق تو تطهیر شود، بعد برو
طاقت رفتن تو نیست، بیا، کاری کن
دلم از دست تو دلگیر شود، بعد برو
زیرِ خاکستر این عشق، دعا کن، شاید
تار و پودم همه تبخیر شود، بعد برو


عکس نوشته خگشل برای پروفایل

عکس نوشته خگشل برای پروفایل

عکس نوشته زیبا برای پروفایل

مادری که به زن بودن خود
افتخار می کند
و هویت زنانه ی خود را می پذیرد،
به بهترین وجه می تواند
احساس زیبای زن بودن را
به دختر خود منتقل کند.
زنی قوی باش….


عکس نوشته خاص چشم هایم جا مانده

عکس نوشته خاص چشم هایم جا مانده

عکس نوشته زیبا چشم هایم جا مانده

راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست، کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپارد چاره نیست، چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود، خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه، در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماهپاره نیست
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست، آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ روی، به هیچ روی
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست، کم از سنگ خاره نیست….


عکس نوشته های مفهومی و سنگین متن گل رز

عکس نوشته های مفهومی و سنگین متن گل رز

عکس نوشته زیبا و سنگین متن گل رز

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست.
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست.
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی…!گرچه میدانی که نیست.
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست.
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست.
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست.
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست…


عکس نوشته غمگین هوای حوصله ابریست

عکس نوشته غمگین هوای حوصله ابریست

عکس نوشته زیبا هوای حوصله ابریست

تنها شدن ترسناک نیست… ما وقتی طرد می شویم
روی می آوریم به روابط اشتباه، دل مشغولی های مسموم، معاشرت های بیهوده…
دست به هر کاری می زنیم تا احساس تنهایی نکنیم
یادمان می رود گاهی آدم ها ظرفیت بزرگ
شدن ندارند،بزرگشان که می کنیم
دور نمی شوند،گم می شوند گم می کنند خودشان را
گمان می کنند لابد کسی هستند
که اینقدر بی محابا محبت نثارشان می کنیم
گاهی باید برای خودت زندگی کنی!
دستت را بگیری و ببری
در یک کافه دنج ، آمدن ها و رفتن ها را نظاره گر باشی و خودت را دعوت کنی به یک چای تلخ با طعم فراموشی!
بنشینی پای حرف های دلت ببینی چه مانده از خودت برای خودت
تنها بودن نقص نیست اصلا پدیده هولناکی نیست
از خودت که دور بمانی ، خودت را که کم ببینی
شروع می کنی به گزینش آدم های بی اعتبار
از همان هایی که آسیب هایشان
کارد به استخوان احساست رسانده
معتبر جلوه نشانشان می دهی
به هر بهانه ای توجیه می کنی
نبودن هایشان را،ندیدن هایشان را
حتی خیانت های گاه و بیگاهشان را… نترس از شب های تاریکی
که اسمش را گذاشته ای، بی کسی
وقتش که رسید می آید و می ماند فرد لایقی که در چشمانش
رد آسمان رد خدا باشد
می آید دستانت را می گیرد
پا به پای دلواپسی هایت قدم بر می‌دارد
و خوشبختی را همچون چرخ و فلکی میچرخاند به دور لحظه هایتان


عکس پروفایل غمگین ما حرف هایمان را بغض می کنیم

عکس پروفایل غمگین ما حرف هایمان را بغض می کنیم

در این پست عکس نوشته زیبا ,مفهومی و سنگین , غمگین ,زیبا و… قراره گرفته شده است

مطلب پیشنهادی
عکس پروفایل مرد خیره به بیرون از پنجره

عکس نوشته زیبا ما حرف هایمان را بغض می کنیم

عشق من وقتی که نیستی از همه دنیا سیرم
کاش میدونستی اینو اگه نباشی میمیرم
خسته ام،شکسته ام،چه کرده عشق تو با من
فکر اینکه تو نباشی بخدا کرده پیرم
مگه جرم من چی بود جز اینکه عاشقت بودم
این چه رسمیست که از عشق تو باید بمیرم
زندگی برام محاله با غم نبودنت
عشق من،نرو،نرو،از دوری تو میمیرم
بغض تنهایی نشسته تو گلوم دلت میاد
نباشی کنارمو،تو تنهایی هام بمیرم
بازم امشب دل من هواتو کرده بخدا
دو تا چشمام ابریه انگاری میخوام بمیرم
دل من پاره میشه،با یک نگاه سرد تو
وقتی واسه تو غریبم،از خدامه بمیرم
زندگی هر لحظه اش بی تو جهنمه برام
عشق من تنهام نذار،اگه نمیخوای بمیرم


عکس نوشته غمگین دخترانه چقدر پشت دلم خالیست

عکس نوشته غمگین دخترانه چقدر پشت دلم خالیست

عکس نوشته زیبا دخترانه چقدر پشت دلم خالیست

تنهایی، قبل از کلمات هم وجود داشت
بعد از کلمات هم، هستی اش را ادامه داد
درست آنجا که کلمات تمام شدند تنهایی شروع شد. کلمات باعث شدند آدمی تنهایی را فراموش کند و کلمات همراه تنهایی درون آدمی به حیاتش ادامه داد. کلمات تنهایی را وصف کردند و خود در درون تنهایی گم شدند. اما کلمات از غم ها سخن گفتند و هر زمانی که کلمات به ذهن آدمی خطور کردند تنهایی آدم ها بزرگ شد و غیر قابل تحمل شد


عکس نوشته مفهومی در پایان عشق است

عکس نوشته مفهومی در پایان عشق است

عکس نوشته زیبا در پایان عشق است

حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم
نتوانم
نتوانم…
یک نفر آمد و سهم ِدل ِتنهایم شد
آمد و علّت ِبیداری ِشبهایم شد
دل به او بستم و چشم از همه کس پوشیدم
سبب ِدلخوشی ِامشب و فردایم شد
بس صدا کرده ام او را “عسلم” انگاری
اسم او باعث ِشیرینی ِلبهایم شد
شاعرم کرد غم ِچشم ِسیاهش آخر
بهترین سوژه ی اشعار ِغم افزایم شد
غزل اندر غزل از اسم ِقشنگش گفتم
زد و گل واژه ترین واژه ی غمهایم شد
بعد ِهر شعر و غزل گریه عجب میچسبد!!
گریه اصلاً نمک ِشعر و غزلهایم شد..


عکس نوشته پروفایل دخترانه غمگین شونه داغونم

عکس نوشته پروفایل دخترانه غمگین شونه داغونم

عکس نوشته زیبا پروفایل دخترانه غمگین شونه داغونم

پیش تو هرقدر از دلتنگی‌ام گفتم نشد
درد دل کردم ولی از دردهایم کم نشد
رفتی و در خود شکستم، نیستم غمگین که سرو
بعد طوفان بر زمین افتاد اما خم نشد
خواب دیدم در جهنم باز دنبال توام
بر غم عشق تو حتی مرگ هم مرهم نشد
هیچکس جای تو را در خاطراتم پر نکرد
بردی از یادم ولی یادت فراموشم نشد
جز وصالت آرزوهای زیادی داشتم
مثل صدها آرزوی دیگرم، این هم نشد


عکس نوشته غم عشق تو

عکس نوشته غم عشق تو

عکس نوشته زیبا غم عشق تو

اگر عالم همه پرخار باشد
دل عاشق همه گلزار باشد
وگر بی‌کار گردد چرخ گردون
جهان عاشقان بر کار باشد
همه غمگین شوند و جان عاشق
لطیف و خرم و عیار باشد
به عاشق ده تو هر جا شمع مرده‌ست
که او را صد هزار انوار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد
وگر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهد بر سر بیمار باشد
سوار عشق شو وز ره میندیش
که اسب عشق بس رهوار باشد
به یک حمله تو را منزل رساند
اگر چه راه ناهموار باشد
علف خواری نداند جان عاشق
که جان عاشقان خمار باشد
ز شمس الدین تبریزی بیابی
دلی کو مست و بس هشیار باش


عکس نوشته راز من شو نگهت میدارم

عکس نوشته راز من شو نگهت میدارم

عکس نوشته زیبا راز من شو نگهت میدارم

از تو ای عشق، در این دل چه شررها دارم
یادگار از تو چه شب‌ها، چه سحر ها، دارم
با تو ای راهــــزن دل، چه سفـر ها دارم
گرچه از خود خبرم نیست، خبر ها دارم
تو مرا واله و آشفته و رسوا کردی
تو مرا غافل از اندیشـه‌ی فردا کردی
وصل و هجران سبب گرمی بازار تو بود
راست گویم دل دیوانه گرفتــار تو بود
چون نکو می‌نگـرم شمع تو، پروانه توئی
حــرم و دیر توئی، کعبه و بتخانه توئی
راز شیرینــــی این عالم افسانه توئی
لب دلـدار توئی، طـره‌ی جانانه توئی
گرچه از چشم بتی بیدل و دینم، ای عشق
هر چه بینم همه از چشم تو بینم؛ ای عشق
کاش دائم دل ما از تو بلرزد، ای عشق
آن دلی کز تو نلرزد ؛به چه ارزد؛ ای عشق


عکس نوشته دخترانه تو که مینویسی

عکس نوشته دخترانه تو که مینویسی

عکس نوشته زیبا دخترانه تو که مینویسی

دست‌هایم برای از تو نوشتن بسته‌‌اند
و هنگامی که انگشت‌هایم، به نام مبارکت برمی‌خورند؛
قلم را به‌هوای بوسیدن روی ماهت رها میکنند.
تو یک حماسه عاشقانه شصت‌هزار بیتی هستی
که عمر قلیلِ من، کفاف نوشتنت را نمی‌دهد.
خیال دارم بعد از این،
تو را «عشقنامه» صدا کنم!


کسی نمیدونه عشق از کجا شروع میشه.عشق غیر منتظره ترین احساسی است که جهان به خودش دیده.کسی نمیدونه قراره عاشق کی بشه.چشماتو باز میکنی میبینی عاشق کسی شدی که تا چند سال پیش ازش متنفر بودی یا شاید مثل داستان ما عاشق یکی از کارمندای شرکت خودت میشی.
داستان از اینجا شروع میشه که پسری که اهل شهر نیست،مجبور میشه شرکت باباش رو مدیریت کنه و دختری که اهل کارهای اداری نیست به زور پدر و مادرش مجبور به کار میشه.
پسر داستان،مدیریت رو شروع میکنه و در همان هفته اول کاری دختر شروع به کار در همان شرکت میشه.
دنیز منشی مدیر شرکت یعنی امره شد.هنوز همدیگه رو ندیده بودن تا اینکه امره خواست منشی اش رو ببینه.دنیز هم چون استرس داشت با ترس و لرز وارد اتاق شد.
یک لحظه چشم تو چشم هم شدن و همدیگر رو شناختن.امره عصبانی شد و داد زد :”تو اینجا چکار میکنی؟”
دنیز هم با چشمان گریان در اتاق رو کوبید و از شرکت خارج شد.
دنیز و امره سه سال پیش در پاریس با هم آشنا شدند.هر دوی آنها در یک تور قایق سواری با هم بودند تا اینکه دنیز ناخودآگاه باعث میشه که با ارزش ترین چیزی که امره داشت توی دریا بیافته.
امره یک جهانگرد و یک عکاس مشهور بود و به طور اتفاقی دوربین عکاسی اش توی آب افتاد.
امره یک مرد قوی و عضلانی و خشمگین بود که تا دوربینش توی آب افتاد سر دنیز داد زد و هلِش داد و همین باعث شد که دنیز توی آب بیافته.اگه دنیز دو دقیقه بیشتر توی آب میموند،غرق میشد.
دنیز سه ماه توی بیمارستان بستری شد و امره هم تا چند سالی خبری ازش نبود و کسی نمیدونست که کجاست.

دنیز که از شرکت خارج شد رفت سراغ کار قبلیش.دنیز قبل از ورود به شرکتش رمان مینوشت و عطر و کرم میساخت.آرزوی دنیز این بود که یکی از نویسنده های معروف توی فرانسه بشه.
سه ماه از استفعای دنیز گذشت و امره برای عذرخواهی سراغش رفت.دنیز هم تا امره رو دید با عصبانیت به سمت ساحل رفت و امره هم دنبالش رفت.داشت دعواشون میشد که پای دنیز سر خورد و  نزدیک بود از صخره ها توی آب بیافتد اما امره نجاتش داد.
همون لحظه امره متوجه عطر خوشبوی دنیز شد و اسمش رو گذاشت عطر عشق و دیگه نتونست طاقت بیاره و زانو زد و از دنیز عذرخواهی کرد و ازش خواست که دوباره به شرکت برگرده.دنیز هم از امره وقت خواست که فکر کند.       

دنیز با خودش فکر کرد و گفت الان بهترین موقع است که اذیتش کنم تا ادب بشه بعد هم میرم دنبال آرزوهای خودم.بعد از یک هفته به شرکت برگشت اونم چه برگشتی.دنیز کارهاش رو انجام میداد اما پدر امره رو در می آورد که ادب بشه.حتی توی قهوه های امره نمک میریخت.
جدیدا هم پرونده های امره رو جا به جا میکرد تا امره رو اذیت کنه.روز به روز کارهاش بیشتر میشد و امره هم روز به روز علاقه اش نسبت به دنیز دیده میشد.
شش ماه گذشت و دنیز متوجه علاقه امره شد.خواست که این علاقه رو بیشتر کنه و یکدفعه برای همیشه بذاره بره پاریس تا امره افسرده و دیوونه بشه.روز به روز بیشتر از اون عطر مخصوص میزد تا امره بهش جذب بشه.امره متوجه شد که عطر دنیز از گل های وحشی مشهور درست شده و دلش میخواست که تا آخر عمرش دنیز رو با عطر مخصوصش داشته باشه.اما از حقه دنیز خبر نداشت و فکر میکرد که دنیز هم عاشق شده. 
بعد از سه ماه دنیز وسایلش رو جمع کرد و بلیطش رو خرید و یک نامه برای امره نوشته بود.امره همان شب قرار بود به کنسرت بره اما چون مریض بود نرفت.دنیز هم فکر میکرد که امره به کنسرت رفته و خواست که نامه رو بذاره توی خونه امره.موفق شد که نامه رو بذاره اما دید که امره توی خونس و سریع زیر میز قایم شد.امره رفت اما دنیز تا بلند شد،صندلی تکون خورد؛دنیز هم خواست با عجله فرار کنه اما برقا رفت و راهش رو گم کرد.تا خواست موبایلش رو دربیاره دید که یک نفر هر جفت بازوهاش رو محکم گرفته و نمیذازه بره.دنیز هم خواست خودش رو نجات بده و مجبور شد که امره رو بزنه تا ولش کنه.
امره بعد از اینکه کتک خورد،دنیز فرار کرد و امره چون مریض بود متوجه عطر دنیز نشد و نفهمید که کی کتکش زده و اصلا فکرش به دنیز نرسید.
با خودش فکر میکرد که اگه دنیز بود عطرش رو میفهمیدم و اینکه  دنیز برای چی منو بزنه و بذاره بره. 
امره نامه دنیز رو پیدا کرد و تا خوندش،فهمید که دنیز رفته سراغ آرزوهاش و خواست که با اولین پرواز بره به پاریس.
دنیز تو راه فرودگاه فهمید که عاشق امره شده و نمیتونه که  بره و بلیطش رو پاره کرد.توی حال و هوای خودش بود و به کل نامه رو فراموش کرده بود.
فردای همان روز امره به شرکت نرفت.دنیز هم خودش رو آماده کرده بود که به امره بگه عاشقش شده اما تا پاش رو توی شرکت گذاشت،صدای مردم رو میشنید که داشتن غیبت امره رو میکردن،از یکی پرسید چه خبر شده؟
-آقا امره برای همیشه گذاشته رفته و دیگه هم شرکت نمیاد.شرکت هم ورشکست میشه.

امره از اطلاعات فرودگاه پاریس سوال کرد که «دنیز کارایِل» چه ساعتی به پاریس رسیده اما فهمید که دنیز بلیط داشته اما به پاریس نیومده و فکر کرد که یا دنیز سرش کلاه گذاشته یا اینکه بلایی سرش اومده.همان روز امره تصادف میکنه و توی یکی از بیمارستان های پاریس بستری میشه.بعد از یک هفته از شرکت بهش زنگ میزنن تا حالش رو بپرسن.امره هم سراغ دنیز رو گرفت اما بهش گفتن که دنیز هفته پیش گفته دیگه نمیام شرکت و گذاشته رفته.
امره هم با خودش گفت دختر پررو انتقام چند سال پیش رو گرفت و گذاشت رفت.امره برای استانبول بلیط گرفت تا به شرکت برگرده.
دنیز هم تازه متوجه شد که امره حتما نامه رو خونده و رفته پاریس.
دقیقا همان روز که دنیز به پاریس میرسه،امره هم توی فرودگاه منتظر هواپیما بود.سر دنیز تو موبایلش بود و امره هم گردنش شکسته بود و روی ویلچیر بود که این دوتا از کنار همدیگه رد شدن.امره متوجه عطر دنیز شد و خواست سرش رو تکون بده اما چون گردنش رو بسته بودن نتونست و با خودش فکر کرد که خیالاتی شده و به راهش ادامه داد.
یک سال گذشت،کارآگاهی نبود که از دنیز پول نگرفته باشه تا امره رو پیدا کنه.
توی این یک سال چه اتفاقاتی که نیفتاد.دنیز توی کلینیک بستری شد،امره از دیوانگی دل به جنگل زد و یک آدم جنگلی شد،شرکت ورشکست شد و کلی بدهی بالا آورد و …  .
دنیز میخواست رمان عشق خودش رو بنویسه اما این چجور عشقیه آخه؟ 
توی کتاب دنیز آلباتروس میشه و امره سیمرغ افسانه ای؟
عشقی رو که با دعوا شروع شد رو با پنهان کاری عشقشون نسبت به هم،تموم کنه؟    
نباید این داستان همینجا به سر برسه.اگه آلباتروسِ پر بکشه و بره ، سیمرغ تو نبود اون چکار کنه؟
امره حالا که سیمرغ این داستانه،باید تا غله کوه غاف دنبال اون بگرده؟
یعنی برای بدست آورد اون مثل رستم توی غصه هفت مرحله رو رد کنم و غول داستان رو شکست بدم تا بتونم بدستش بیارم؟
اگه آلباتروس برای همیشه پر بکشه و سیمرغ داستان به خاطر اون تا قله غاف سختی بکشه و دیگه هیچ وقت نتونه آلباتروس رو بدست بیاره یا ببینه باید چکار کنه؟
سیمرغ داستان میترسه چون که آلباتروس ها فقط یکبار عاشق میشن و اگه به عشقشون نرسن تا آخر عمرشون تنها و افسرده میمونن.سیمرغ از اینکه آلباتروس عاشقش نشده باشه و عاشق یکی دیگه بشه میترسه.به خاطر همین سیمرغ حاضره تا قله غاف بره و آرزوهاش رو زیر پاش بذاره تا اینکه بتونه دوباره آلباتروس رو بدست بیاره.
راستی سیمرغ جز رسیدن به آلباتروس آرزویی دیگه ای هم داره؟

آلباتروس ها بال های قوی دارن و میتونن به دوردست ها سفر کنن و سیمرغ هم از همین میترسه.آلباتروس ها سال ها میتونن میتونن پرواز کنن و این خصوصیت اونها باعث نگرانی سیمرغ داستان شده.
آلباتروس در تمام عمرش فقط یک جفت انتخاب میکنن و اگه جفتش بمیره یا از دست بره تا آخرعمرش تنها میمونه.
سیمرغ با خودش میگه اگه آلباتروس منو نخواد و عاشقم نباشه چی؟
پرنده ها پرواز کردن و رفتن و سیمرغ تنها موند.سیمرغ داشت تنها امیدش رو هم از دست میداد چون تنها شانسی که برای بدست آوردن آلباتروس داشت رو از دست داده بود.
یعنی به آخر داستان عاشقانه این دو پرنده رسیدیم؟
سیمرغ میتونه مثل آلباتروس سال ها پرواز کنه و عشقش رو دوباره پیدا کنه؟
اگه سیمرغ به دنبال آلباتروس بره اما آلباتروس هیچ جایی نرفته و هنوز همونجای قبلی باشه چی؟سیمرغ دوباره آلباتروس رو پیدا میکنه یا اینکه آلباتروس فکرمیکنه سیمرغ ترکش کرده؟
خودمم هیچ چیزی نمیدونم؛فقط کلی سوال تو ذهنمه
تنها چیزی که میدونم اینه که سیمرغ برای پیدا کردن آلباتروس فقط یک مدت کوتاه وقت داره وگرنه کسی نمیدونه برای پیدا کردنش چکارهایی  میکنه؟    
 کسی نمیدونه شاید هم آلباتروس رو فراموش کنه و بره دنبال یک پرنده دیگه و عاشق اون بشه.
اما اگه آلباتروس هم عاشق اون باشه یا همدیگرو پیدا میکنن یا اینکه آلباتروس تا آخر عمرش تنها میمونه.
برای آلباتروس هر ثانیه بدون اون یک دقیقه میگذره،هر دقیقه یک ساعت،هر ساعت یک روز،هر روز یک هفته،هر هفته یک ماه،هر ماه یک سال  و….. تا اینکه سیمرغ یا به آلباتروس میرسه یا دل به دریا و جنگل میزنه.
این داستان عاشقانه ای که خیلی وقته باز شده رو سیمرغ حالا حالا ها نمیبنده مگر اینکه خود آلباتروس بخواد.

“طبق افسانه ، سیمورغ یا ققنوس در شاخه های درخت دانش زندگی میکند و همه چیز را میتواند به ذهن بسپارد.به حدی که همه پرندگان به او ایمان می آورند و هر وقتی که در موقعیت های دشوار هستند،فکر میکنند سیمرغ به آنها کمک میکند.
سیمرغ زمانی که احساس مرگ میکند،با شاخه های خشک درخت لانه میسازد و در آن منتظر مرگش میشود.مرگش فرا میرسد و با مرگ میسوزد تا اینکه خورشید ظهور میکند و سیمرغ دوباره از خاکسترهایش متولد میشود.
پرندگان با حالت تاسف آمیز از سیمرغ کمک میخواهند اما ناگهان متوجه نبود او در مدت زیادی میشوند و آنقدر صبر میکنند که سیمرغ از لانه اش بیرون بیاید و در نهایت ناامید میشوند.درست زمانی که فکر میکنند همه چیز تمام شده است،متوجه میشوند که در کشوری دورتر؛یک ققنوس وجود دارد.یک پر سیمرغ وجود دارد و دوباره امید پرندگان شکوفا میشود و تصمیم میگیرند که به لانه سیمرغ بروند با اینکه لانه ققنوس در بالای کوه با شکوه قاف است.برای رسیدن به آنها باید از هفت دره عمیق عبور کنند.

 

مطلب پیشنهادی
عکس دختری با موهای قرمز و لباسی قرمز
۰/۵ (۰ Reviews)